خاطرات باران

سه شنبه, ۲۷ آبان ۱۳۹۳، ۱۲:۰۹ ب.ظ

در دلم تپش به پا شد باران

روز خوبی بود در آن کافه ی سرد

غرق بی مزه گی آن شربت (نسترن بیدمشک) بودی تو

و من اما درگیر نگاهت شده بودم سخت

چیز های عجیبی میدیدم من

پشت آن زیبا چشمان تو و آن لبخند

ولی آن روز کمی داغ شدم من از ترس

شوق پر کشیدن دیدم در چشمت، شوق رفتن یا پرواز و کمی ترس

هیچ یادت مانده قلبم را

من کجا جا دادم آیا؟

عمق روحت ،

یک نگاهی کن تو ببین سر جایش هست؟!

"من و باران" خواندم از سر ذوق

و تو زیبا خندیدی...

بعد از آن خنده ی زیبا، گریه ات یادت هست؟!

خبری نیست اگر نیست

چندتایی اما اینجا ، یادگار از تو هست...

مهرماه 1390


سعادت سلیمانی
نظرات این مطلب (۱)
helen:
سلامی دوباره خیلی خوشحال شدم دوباره به وبتون اومدم
ارسال نظر آزاد است، اما اگر قبلا در بیان ثبت نام کرده اید می توانید ابتدا وارد شوید.